|
دانشجويان خاكشناسي | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
قابل توجه دانشجویان گرامی :
برنامه هفتگی:
ث:ثابت گ:گردشی . هرگونه نظری، انتقادی دارین خوشحال میشم . با ارزوی موفقیت برای شما [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 16:19 ] [ سجاد ساريخاني ]
سلام خدمت همه هم كلاسي هاي عزيز در راستاي ارتقا اشنايي بيشتر با ساير بچه ها دومين صندلي داغ رو با يك ميهمان ويژه اغاز ميكنيم شما حدس ميزنيد كه كي باشه؟؟؟؟؟ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . اونايي كه حدس زدن سجاد ساريخاني اشتباه كردن اين صندلي داغ اختصاص داره به . . . . سيد سجاد ساريخاني بچه ها هر سوالي دوست داشتيد بپرسيد خود سيد اجازه داده گفته ناراحت نميشه. بسم الله ببينم چي كار ميكنيد. راستي يه چيز ديگه چند تا نكته رو حتما فراموش نكنيد در غير اينصورت سوالت حذف ميشه و اقاي ساريخاني اجباري به پاسخشون ندارن. ۱- سوال با نام مستعار پاك ميشه پس خواهشا كسي ناراحت نشه اگه نظرش حذف شد ۲-سوالات تكراري نزاريد اول سعي كنيد سوالاي قبلي رو بخونيد ۳- از سوالات خيلي خيلي خيلي بازم ميگم خيلي شخصي بپرهيزيد. [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 13:51 ] [ مشتاق رحيمي ]
سلام خدمت همه دوستان عزیز و گرامی. یه تذکر البته نظر شخصی بنده است و همه دوستان باید بپذیرن چون به قول یارو گفتنی بخوای نخوای باید فبول کنی و امیدوارم که همه دوستان این تصمیم منو بپذیرن و نگن گه این مشتاق دوباره از مدیر بودنش داره سوء استفاده میکنه من کوچک همه شما هستم و اصلا مسئله مدیر بودن نیست و بخاطر برخی مسایل که بهتر نگم این موضوع رو بیان میکنم. ولی بریم سر اصل مطلب،از امروز به بعد نظرهای بدون اسم واقعی حذف میشن و در وبلاگ نمایش داده نمیشه . یه چیز دیگه خواهشا خواهشا خواهشا با اسم غیر واقعی نظر نزارید عاجزانه اینو ازتون درخواست میکنم . امیدوارم کسی نارحت نشه با تشکر از همه شما دوستان. [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 18:38 ] [ مشتاق رحيمي ]
سیر تاریخ..... 1350
باید انقلاب کنیم تا خوشبخت بشیم
1360
جنگ تموم بشه صد در صد خوشبختیم
1370
باید کشورمونو بسازیم تا شاید خوشبخت شیم
1380
اگه معجزه بشه احتمال اینکه خوشبخت بشیم هست
1390
خدایا کمک کن از اینکه هست بد بخت تر نشیم
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 13:20 ] [ احمد جوکار ]
- به نظر شما ، چرا ۹۹در صد آقایان از همسرشان میترسند ؟!
الف ) چون خانومها ناخن بلند دارند ولی آقایان ندارند ! ب)چون خانم ها جیغ گوش خراش دارن ولی اقایان ندارند!ج ) چون خانومها کفش پاشنه ۱۵ سانتی دارند ولی آقایان ندارند !
ادامه مطلب [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 13:8 ] [ احمد جوکار ]
یادتــــــه روز اولی که باهم آشنا شدیم اول فروردین ۱۳۸۸ بود تازه سیمکارتمو عوض کرده بودم
یادتـــــه بهت اس ام اس دادم گفتم:chera mozahemam mishid? یادتــــه چی گفتی،گفتی:من مزاحم؟مزاحم شما؟خودتون اس ام اس دادین حالا من مزاحمم آره خودم اس ام اس دادم اما قبلش به سیمکارت قبلیم زنگ میزدی تا دو روز بعد افتاد تو مخیلتـــــ که بله مزاحم میشدی 3فــــــــروردین یادته روزی که صداتو شنیدم،همون لحظه بود که عاشقتــــ شدم 13فــــــروردین بود داشتم میخوابیدم یهو دیدم اس ام اس دادی گفتی :بد جور درگیرم کردی گـــــــفتم یعنی چی؟ گفـــــتی :احساس میکنم دوســــــــت دارم خانومم گفتــــــم:اما من یه همچین حسی ندارم (دروغ میگفتم داشتم) تا چند روز و چند ماه اول میگفتی تویک فرشته ای اما الان.... الان چی شده که میگی شیطانی بیش نیستی ؟همش دروغ بود؟ آره هستم چون هرز میپرم چون بخاطر کارت 3 هفته قیدمو میزنی!اس ام اس میدم زنگ میزنم جواب نمیدی میدونی چه حالی میشم دلم پره بابالنگــــــــ دراز اگه خودت پیشم بودی اگه سرد باهام برخورد نمیکردی نمیرفــــــــــتم با _____ .____ تقصیر خودت بود ولـــــــــم کردی بی خبرم گذاشتی همش اذیتم کردی همش امتحانم کردی دیگه متنفر شدم از جنس------متنفر میفهمی؟تو حتی اینم نمیفهمی پــــــــ تو چی میفهمی لعنی خوبــــــ؟ حالم گرفتــــــــس حالم مرگــــــــه امروز دوباره.... خداحافظتــــــــ
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 12:59 ] [ احمد جوکار ]
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:42 ] [ میلاد ممتازی ]
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم (حسین پناهی) [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:29 ] [ دكتر امين شفيعي ]
عشق یعنی جلوه صبر خدا
شرم ایوب نبی از مرتضی
عشق بر دلها شهامت می دهد عشق بر دلداده فرمان می دهد عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت عشق یعنی انقلاب فاطمه عشق یعنی عشق ناب فاطمه عشق یعنی صحبت بی واهمه عشق یعنی غسل زیر پیرهن عشق یعنی صبر در هنگام خشم عشق یعنی قلب چون آئینه ای عشق یعنی انتظار منتظر عشق یعنی گریه های حیدری
دختری دنبال نعش مادری... این ایام بر همگان تسلیت باد [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:26 ] [ دكتر امين شفيعي ]
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است ادامه مطلب [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:12 ] [ جواد فعله گري ]
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.
در کیسهی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
خوب راست میگه دیگه................
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 23:4 ] [ سجاد ساريخاني ]
اندكي شبيه دريا شده ام همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است دهانم طعم آبي گرفته پاهايم جلبك بسته و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده باز هم نيستي غروب چهارشنبه و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد و كنج آواز مردگان مي اندازد نمي دانم شايد آخر دنياست كه عقربه ها به بن بست رسيده اند كاش بيايي سر بر شانه ات بگذارم و عريان ترين حرف هايم را شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته يادت بياورم هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه از روييدن باد را به رخم بكشي من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام كه محرم ترين آشناي باران شده ام آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده بگو كجاي سه شنبه اي هنوز اما خيلي صبورم كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم تا كي بگويم برگرد و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده بهانه بياوري براي نيامدنت اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم بگذار آن قدر شبيه دريا شوم كه تو ديگر به چشم نيايي بگذار بميرم [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 18:8 ] [ جواد فعله گري ]
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت را پر کرد. ![]() [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 18:3 ] [ جواد فعله گري ]
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن یک :آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا به تو بخندند دو : آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند .........! [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 3:39 ] [ نازنین حسینی ]
رفته بودم فروشگاه .. يكي از اين فروشگاه بزرگا اسم نميبرم تبليغ نشه براش ! يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم! جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد .. پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چنتا از جنسا افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون! من كف بُر شده بودم. بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش! پيرمرده با اين قيافه : منو نگاه كرد و گفت: عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون تُخم سگ اسمش سيامكه !! [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 3:12 ] [ نازنین حسینی ]
گاهی برو ... نه به خاطر آنکه کسی را پشت سر بگذاری به خاطر آنکه کاری بکنی گاهی بمان ... نه به خاطر آنکه چیزی را پنهان کنی به خاطر آنکه همه چیز را بگویی گاهی بخند ... نه به خاطر زیبایی و براقی دندان هایت به خاطر چشمی که خنده هایت را ندیده گاهی گریه کن ... نه به خاطر زیباتر شدنت با ضد آب بودن آرایشت به خاطر ارزشی که داری و قدرش را نمی دانی گاهی حرف بزن ... نه به خاطر تمرین سخن گفتن به خاطر شکستن سکوتی که اگر نشکند حرمتی شکسته خواهد شد ادامه مطلب [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:0 ] [ مشتاق رحيمي ]
نام : كمال
كلاس :دوم دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید
من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.
همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
![]() این بود انشای من
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 15:3 ] [ سجاد ساريخاني ]
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 13:12 ] [ سجاد ساريخاني ]
قيمت يه روز زندگي چقدره؟!
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟
ادامه مطلب [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 22:50 ] [ مشتاق رحيمي ]
![]() نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم , خوب می دانم که گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد نیا باران پشیمان میشوی آخر زمین جای قشنگی نیست در ناودان ها گیر خواهی کرد من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند نیا باران زمین جای قشنگی نیست
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 16:22 ] [ ايمان اذرهمايون ]
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||